می دانی آداب رسوم قشنگی داریم... خیلی قشنگ!
برای سالی که می خواهد نو شود خانه مان را می تکانیم .. لباس های نو می خریم .. کلی به خودمان مرخصی می دهیم و بعد تحویل سال هم هی شیک می کنیم و هی می رویم مهمانی!
من اما می گویم سال نو ... حس نو می خواهد. این همه دنگ و فنگ هم لازم ندارد.حس و حالمان که نو شود از نو شدن سال هم مهم تر می شود.این همه زحمت هم به خودمان می دهیم تا حسمان نو شود.
البت من همه این کار ها را کردم ... تازه یک مسافرت خیلی پرخرج هم رفتم اما حسم نو نشد که هیچ تازه خسته خسته هم هستم!
می دانی در این تعطیلات دلم چی می خواست؟
یک روز را تنها! تنهای تنها توی تختم بگذرانم .. با یک رمان لذت بخش! چای! و موبایل خاموش!
همین!
خدایا من اینجا دلم سخت معجزه می خواهد و تو انگار معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا...
. . .
سلام. من برگشتم. با یک حال خوب.
بعضی حس ها چه غریبند ! کورسویی از نور در تاریکی مطلق .
چیز هایی در این دنیا وجود دارند که تا گرفتارشان نشوی ، آنها را حس نمی کنی
. . .
اندکی سکوت می کند ، گویا دفتر خاطرات خود را صفحه به صفحه ورق می زند و آنگاه جمله ای می گوید از راد مردی بزرگ ، مرحوم استاد رضا روزبه که هنگام مرگ از او پرسیدند : اگر بنا باشد بار دیگر به دنیا بیایی و عمری در این جهان به سر ببری چطور زندگی خواهی کرد ؟و او گفت : همین طور که پیش از این زندگی کردم .
- اندر بلای سخت پدید آید فضل و بزرگواری و پایداری ...
مگه نه؟
- جوابی ندارم ، یا بهتر بگویم روی جواب گفتن ندارم .
پ ن : او هم یک زن است ، اما سخت تر و زنانه تر از من
داداش کوچیکه م دانشگاه شیراز قبول شد!!!!
رها نوشت: عادت به گذاشتن پستای شخصی ندارم,اما اینو گذاشتم تا تو تاریخ وبلاگیم ثبت بشه و شادی الانم همیشه تو ذهنم بمونه.
مطالب قدیمی تر »


